تبليغاتX
سارا اینورت

توی باور نازت ازم یه یاغی ساختی

میخوام بگم عزیزم منو خوب نشناختی

دوست دارم که باشم تو باور تو یک مرد

با حال التماسی نگم دوباره برگرد

هر واژه بی ربط اونو یادم میاره

همه میخوان بگن  اون منو دوستم نداره

هر روز مثل اشکی که میخوام بارون ببینم

ولی طاقت نمیارم تو چشمای تو بشینم

مگه من دل نداشتم دل منو شکستی

چرا وفا نکردی به اون عهدی که بستی

تو که گذاشتی رفتی منو تو این شب سرد

با التماس دستام میگم دو باره برگرد

توی باور نازت ازم یه یاغی ساختی

میخوام بگم عزیزم منو تو نشناختی

میخوام بگم که یادت توی دلم میمونه

توی دلم سیاه نیست اینو چشمات میدونه

میگن شیرین و فرهاد رفتن توی هر یاد

چون به هم نرسیدن کردن عشق رو فریاد

مگه من دل نداشتم دل منو شکستی

چرا وفا نکردی به اون عهدی که بستی

چه کنم حالا بی تو حالا که تنها موندم

اینها حرف های دل بود که واست ترانه خوندم

 

+ نوشته شده توسط سارا در 15 Sep 2008 و ساعت 3:57 PM |

براي خريد عشق هر کس هر چه داشت آورد

یکی اتومبیل،یکی خونه،ویکی هم ست

 جواهرات ...

من و تو هيچ نداشتيم پس گريستيم

 همگي گمان کردند چون هيچ نداريم مي گرييم

 اما ...هيچ کس ندانست که

  قيمت عشق , اشک است

  و بهاي اشک , عشق...

 

+ نوشته شده توسط سارا در 15 Sep 2008 و ساعت 3:41 PM |

 

When you are sad,
I will dry your tears.
وقتی ناراحتی من اشکاتو پاک خواهم کرد

When you are scared,
I will comfort your fears.
وقتی  وحشت زده شدی من ترس تور را آرام خواهم کرد
When you are worried,
I will give you hope.
وقتی نگرانی بهت امید می دهم

When you are confused,
I will help you cope.
وقتی  دستپاچه می شی من کمکت خواهم کرد
And when you are lost,
And can't see the light.
I shall be your beacon
Shining ever so bright
وقتی گم می شی و نمی تونی نوری را مشاهده کنی
من برات یک فانوس دریایی می شم و همه جا رو روشن می کنم
This is my oath.
I pledge till the end.
Why you may ask?
Because you are my friend!
این عهد و پیمان من هست که تا آخرش تضمین می کنم
چرا سوال می کنی؟
چون تو دوست منی
+ نوشته شده توسط سارا در 12 Jul 2007 و ساعت 8:12 PM |

ba man beman bahane

 

من در غربت تاريك تنهايي ام

 

چشمان آسمانيت را نقاشي كرده ام

 

 تا نگاهت چون مهتاب بر سياهي هاي قلبم بتابد

 

و مرا آسماني كند

 

مهربانم

 

چون مهتاب بر تاريكي هاي بي امان قلبم بتاب

 

و مرا عاشق تر كن

 

بر ثانيه هاي تنهايي ام حضورت را هديه كن

 

و بر غم هايم شادي بودنت را

 

من فاصله ها را با تو دوست دارم

 

بي تو فاصله ها برايم برزخي بيش نيستند

 

بي تو فاصله ها لحظه هايم را به آتش مي كشند

 

بهترينم

 

نفس هايم محتاج توست

 

با من بمان بهانه نفس هايم

+ نوشته شده توسط سارا در 3 Jul 2007 و ساعت 4:1 PM |

اينجا زمان صفره! اينجا همه مردن

يک شيشه تو هر دست! انگار که سم خوردن

 

نعش يکی تنهاس؛نعش يکی با زن

چند تا قدم مونده؛ از مرگ ِ من؛تا من؟

 

اينجا شب و روزش از جنس بی جونه

تنها يه رد از عشق؛با غصه می مونه

 

نه لحظه ای مونده نه سايه ای هم پا

خورشيد روشن هم؛ مرده توی فردا

 

چشمامُ می بندم؛ يک جرعه هم بسه

از خودکشی قلبم؛ ديگه نمی ترسه!

 

حالا منم مردم! حالا منم سردم!

رفتم ولی هرگز؛ من برنمی گردم...

+ نوشته شده توسط سارا در 27 May 2007 و ساعت 1:45 PM |
خواهم گفت

ای تکیه گاه زیبا ترین لحظه های من

ای امید زندگی دراین کوچه تاریک ای عطر گل در کوچه باغ های سبز خاطرم

در کوچه های پیچ درپیچ اشک واهم . ای دروازه شهر ارزوهای زیبای محالم

ای همنشین پر شوکت من. ای اشک قلم بر پاکی کاغذم. ایکه دیوارهای این

کوچه ها نامت را صدا می زنند. وقتی که باران نگاهم می بارد برانهاو هراس

و ترس کودک ذهنم انجاست که دیگرهیچ فکری توان گفتن ندارد

تویی انکه بی اختیار می نویسمش تویی که بی اختیار نگاهم را بارانی می کنی

تویی که در شبهایم روشنی میبخشی به تمام وجودم تویی که در تنهاییم هستی

و هیچگاه نمی بینمت با توام. انک تمام جاده ها را می پیمایم برای دیدارت

ای تکیه گاه زیباترین لحظه های من انکه نقطه اتصال افق وکویر عشق هستی

در چشمم. تو که سا کتی دربرابر من ولی می خوانم از نگاهت لغتی مبهم را

با توام ای غربت نشین این کوچه های تاریک ای تنها عابر خاطراتم تو که سبز

می کنی لحظه هایم را در کوچه های شب تا سحرگاه. همه زخمهای من ازعشق

است عشق عشق عشق وباز کرده لبم عقده دیرین خود را. همه هستی من کلمه ای

تیره است من  ترا پیوند زدم به رویایم وشاید تو باشی گره ان ریسمانی که مرا

می اویزد از شاخه ای وکلماتی در پی هم بی مکث در اتاقی که به اندازه تاریکی

یک صبح است ودر کاغذی که به وسعت تمام دنیاست وبه ارامی قلمم می گریید

+ نوشته شده توسط سارا در 26 May 2007 و ساعت 2:46 PM |
+ نوشته شده توسط سارا در 28 Mar 2007 و ساعت 5:48 PM |

گفتی که نخواهی رفت

خواهی ماند

تا ابد دوست خواهی داشت

اما تمام نرفتن ها را رفتی !!!

تمام ماندن ها را نماندی!!!!!!!

تمام دوست داشتن ها را......... رها کردی

دیگر از همه اطرافیانم حتی از در و دیوار سکوت وتنهائی ام خسته شده ام.از همه.........................

گل نیلوفرم:

به نام پدیدآورنده عشق با تو سخن میگویم.میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من خیلی گشتم نبودی تمامی  راهها را تنها رفتم ولی نبودی!!!!!!!!

آن وقت بود که به شقایق های وحشی رسیده بودم.سراغ تو را از شقایق های وحشی گرفتم.آنها گفتند:خواب بودیم نیلوفری را ندیده ایم.

آن وقت بود که به باران رسیده بودم.به باران گفتم من نگاهی را گم کرده ام

تو آن را ندیده ای؟ کلامش بارش سکوت بود.

حالا من مانده ام با کوله باری از غم ها یادها وتنهائی ها وغروبی که دیگر انعکاسی از نگاه توست.

برگرد ای غریبه من بیمار نگاه خاموشت هستم و جاودانه دوستت دارم.

دوستت دارم حتی اگر به چشمان خیسم بخندی.

دوستت دارم حتی اگر دلت از سنگ باشد.حتی اگر هیچ احساسی بر من نداشته باشی.

چرا باور نداری که به تو نیاز دارم.؟

منی که قلبی ویرانه دارم ودلی سوخته٬منی که ساحل دریای دلم طوفانی

است٬ .امواج غم در دلم زیر و زبر میشود نیاز به تو دارم که قلبم را با محبت

وعشق ات صفا دهی ٬ دل سوخته ام را با نگاه نافذت جان دهی وساحل

دلم را آرامتر از همیشه کنی!!!!!!!!

کاش می شد تا ابد در شهر سکوت خودم هزاران بار به تو بگویم :دوستت دارم

کاش می شد قناری عشق تو را تا ابد در قفس دلم به اسارت بکشم٬وهیچ نگذارم که تو بفهمی چقدر دوستت دارم.

کاش در کنارت بودم تا این همه احساس تنهائی نمیکردم واز فراق وهجران تو درد جانکاهی دلم را نمی فسرد.

تا قبل از این نمی دانستم شبهای فراق چقدر طولانی وتاریک وروز های آن ابری و بارانی است.

اما با دوری از تو از تنها عشقم از آموزگار هجرت این درسها را فرا گرفتم.واکنون از طول ثانیه های بی تو بودن در آینده نیز خبر دارم.

اما روز اولی که دل به تو بستم همه این مصائب و مشکلات را میدیدم باور کن همان روز به خودم گفتم:

ای دل عاشق شدی؟ غم های مبارک

+ نوشته شده توسط سارا در 27 Mar 2007 و ساعت 7:52 PM |
در اين سرما ِ در اين غربت و در اين تاريکی ِ در ميان اين تفکرهای زشت و زيبا ِ تلخ و شيرين ِانديشه های دلنشين ِاميد و نااميدی ِ باور و ناباوری ِ دوستي و نفرت ِخوبی ومضرت و همه وهمه من فقط به تو می انديشم وبا خود فکر ميکنم اگر تو ميدانستی در قلب عاشق ميگذرد ِتا به حال بارها و بارها عاشقم ميشدی و ديگر اينگونه نبود.
سرما از بی  محبتی ِ غربت از بی کسی ِ تاریکی از گناه ِ تفکر زشت غیر از تو ِزیبا خود تو ِ تلخ با غیر از تو بودن ِ شیرین در چشمان تو نگاه کردن در لحظات شيرين تنهايی ِانديشه های دلنشين يعنی موفقيت در همه چيز برا تو ِاميد رسيدن به تو ِيا تنها فقط به تو فکر کردن ِباور اين که دوستم نداری يا ناباورانه اين باور را باور نکردن ِ احساس تو نسبت به من ِ عشق و دوستی يا نفرت وبيزاری ِخوب بودن برای تو و به دست آوردن تو و در نگاه تو مضر نبودن ِ آرزويي بس شيرين و دست نيافتنی
+ نوشته شده توسط سارا در 15 Feb 2007 و ساعت 11:21 AM |
ادامه مطلب 

زندگي يک پل است يک پل بين تولد تا مرگ.....در برابر ديار

ناشناخته قبل از تولد و دنياي تاريک و نامفهوم مرگ همه هستي

قابل لمس ما آدم ها يک لحظه هست ......براي يک لحظه روي

پل زندگي قرار مي گيريم ...بازي مي کنيم ...ميخنديم...عاشق

مي شويم .شکست مي خوريم يا پيروز ميشويم و ..........

......و سر انجام با کوله باري از آرزوهاي فرو خفته ازپل مي

گذريم...و در ابديت محو مي شويم...از پشت سرمان از ديار قبل

از تولد هيچ نمي دانيم...و در آن سوي پل همه چيز در ابر ومه

پيچيده شده است... افسوس که اجازه نداريم اين پل را دوباره

طي کنيم...

 

+ نوشته شده توسط سارا در 7 Dec 2006 و ساعت 8:22 PM |

ایستادم به تماشای افقی که دست نیافتنی است.گویی سالها راه با من فاصله دارد،بارها پرسیده ام خانه دوست کجاست ولی سوالاتم بی جواب مانده است دیشب دنبال خانه دوست تا ماورای فر شعله هایم گشتم دیشب کنار باغچه سرنوشت تا فراسوی شنهای احساس جاری شدم و لابه لای بوته ی خاطره را سخت کاویدم .من امروز در بالای رفیع ترین قله احساس های پاک به دنبال خانه دوست گشتم خانه دوست را می دانی در کدام دیار یافتم؟در قلبی شکسته،اشک ریخته شده در نگاهی دوخته شده به آیینه 

در چشمهای پاک و معصوم دخترکی عاشق

+ نوشته شده توسط سارا در 27 Nov 2006 و ساعت 4:7 PM |
چقدر سخته وقتی تنها دارایی آدم
امید ش باش.
و چقدر سخت تره که بخوان همین داراییش رو هم ازش بگیرن
تا وقتي كه تو هستي، تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست!
تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته ي منه!
تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه!
تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي!
تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من!
من زنده هستم! براي زندگي كردن با تو........
حیرت زده ام ، تشنه ی یک جرعه جوابم......
+ نوشته شده توسط سارا در 24 Nov 2006 و ساعت 10:58 PM |

عشق یعنی با تو خواندن از جنون

عشق یعنی سوختنها از درون

عشق یعنی سوختن تا ساختن

عشق یعنی عقل و هوش را باختن

--------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط سارا در 17 Nov 2006 و ساعت 10:8 AM |
+ نوشته شده توسط سارا در 17 Nov 2006 و ساعت 10:5 AM |

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است

که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند

و تو از او رسم محبت را بیاموزی

+ نوشته شده توسط سارا در 17 Nov 2006 و ساعت 10:3 AM |
E:\10000\Love\bE:\10000\Love\bavar koon.jpgavar koon.jpg
+ نوشته شده توسط سارا در 13 Nov 2006 و ساعت 8:8 AM |
کودک فهیم

عقشولا نه هاي كودك

 

 

 

با اينكه بابايم ميگويد دهانم هنوز بوي پفك ميدهد ولي من تورا عاشق ميباشم اي دختر همساده ،هر بار كه با موهاي دم موشي ات به حياط مي آيي تا لي لي بازي كني وهي دماغت را بالا ميكشي ،از بس هوا سرد ميباشد ،دل كوچك من خيلي قنج ميرود .  آن روز كه در استپ هوايي توپ را بالا انداختي كه " كودك فهيم " و من سوزيدم ، فهميدم كه در گلويت گير كرده ميباشم و اصلا فكر نميكنم كه تو از ممد فرنگيز خانم اينا با آن كت وشلوار مسخره اش خوشت مي باشد                                                                                         

 

من از تو خيلي دلگير ميباشم از بس عباس آقاي بقال محله لپ تو را كشيد كه : كوچولو چه ميخواهي ؟ و تو بي حيايانه خنديدي و من تا صبح ماهواره ممد فرنگيز خانم اينا را تماشا كردم تا غيرت خونم نرمال شود .                                                       

 

هر روز لب پنجره منتظرت مينشينم و با دستان كوچولويم هي گيتار ميزنم كه" چه خوشكل شدي امروز" و تو از سرويس مدرسه پياده ميشوي و در حالي كه با راننده نره خر سرويس باي باي ميكني ، وسط كوچه مقنعه ات را در مي آوري و من " دلم تنگه برادر جان" ميخوانم   .      

 

آن روز كه معلمتان "من بادام دارم" درس داد و تو گريان آمدي كه دلم بادام ميخواهد ،من به تو خيلي بادام دادم و تو خنديدي و نفهميدي كه من با چه دلهره از آجيل فروشي سر كوچه بادام دزديدم و آقاهه به من گفت : " فسقلي الدنگ "                                                    .                         

 

تو خيلي خوشگل و قشنگ ميباشي ولي هيچ وقت به زيبايي خانم معلم ما كه فاميل سوفيا لورن اينا ميباشد نميرسي و بابايم عاشق او ميباشد و به زودي با هم همسر ميباشند و من خيلي خوشحال ميباشم كه خانم معلم عزيز كه زني زيبا و مهربان ميباشد خيلي براي خوشبختي بابايم تلاش ميكند .                                                                                                  

 

  خانم معلم ميگويد : تا همين جا بس ميباشد . ديكته عقشولانه بهت گفتم تا خسته نشوي !!!! و من خيلي ناراحت ميباشم كه خانم معلم از احساسات پاك من سواستفاده ميكند وديكته هاي بد آموزي ميگويد در حالي كه همسايه ما اصلا دختر ندارد.                                                         .                                                                       

 

خانم معلم ميگويد : من رفتم به بابايت سلام برسان بگو پول اين تدريس خصوصي ها را ميكشم روي  مهریه    مهريــــــه

 


این مطلب هم به نظرم جالب اومدم گفتم براتون بیارمش توی وبلاگ

چطور بود؟

در مورد نظر هامون:

شمایی که اسمتو ننوشتی و میگی که من اذیتت کردم یا از من توقع نداشتیِ به نظر من که اگه

خودت توضیح بدی چی شده بهتره اونطوری من هم میفهمم کی از دستم ناراحتهِ پس منتظر

نظرت هستم

----دوستون دارم---------تا مطلب بعد

+ نوشته شده توسط سارا در 11 Nov 2006 و ساعت 5:11 PM |


Powered By
BLOGFA.COM